وقتی می ایستم
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تصور تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد
من هنوز ایستاده ام و
وسعت شبی را نگاه می کنم که هیچ شبی به اضطراب من نرسید
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تصور تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد
من هنوز ایستاده ام و
وسعت شبی را نگاه می کنم که هیچ شبی به اضطراب من نرسید
