هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود
هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.
هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود
8 اردی بهشت 88
