تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع


ما شرمساریم که چند دقیقه دیر رسیدیم
تو روی سنگفرش ها از درد گریختی

امشب:
          مادرت نفرین می کند
          پدرت حق تیر می دهد
          خواهرت دیگر نماز نخواهد خواند
          برادرت خودکشی خواهد کرد
          مردی تنها
          بیانیه ای خواهد نوشت

          و خداوند
          به خواب اش ادامه خواهد داد

20 آبان 88
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 23:23  توسط عباس ریاحی  | 


خیابانی که در آن سکوت کردیم
خیابانی که در آن با هم مهربان شدیم
خیابانی که در آخر
ما را به گلوله مهمان کردند

حسرت ها زیادند
               ای کاش
               نام آن خیابان آزادی نبود

19 آبان 88
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 23:19  توسط عباس ریاحی  | 


و چنان غرق خواب بودم
که آمدن ات را نفهمیدم
پس از این همه بی خوابی
یک شب هم که به خوابم آمدی،
چقدر خوابم سنگین بود

تقصیر من نبود
دیشب به جای یک قرص
چند قرص خورده بودم

20 آبان 88
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 23:16  توسط عباس ریاحی  | 


در کافه بودم
با صندلی ای که بی دلیل خالی مانده بود
و سیگاری که بیهوده می سوخت
صندلی و سیگاری که باید از اندوهم می کاستند.

          نه!
          دیگر کافه نخواهم رفت

19 آبان 88
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 23:12  توسط عباس ریاحی  | 


بیست سال گذشته و
من امروز فهمیدم که دلم را
روی تاب های پارک شهر جا گذاشته ام
میان خنده ها و اضطراب و غروب آفتاب
بین دست های مهربان پدر
و نگاه های نگران مادر


15 آبان 88
+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 23:9  توسط عباس ریاحی  | 

 

بي بهانه
توامان با هيچ مي گريم
با خميازه ابر هاي تابستان
با وداع كوچه و پاييز
با انتظار برف دي ماه

           و آرام نمي شوم

۲۲ مهر ۸۸
 

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 11:31  توسط عباس ریاحی  | 

 

آن چه پاییز با کوچه می کند و
باران با باغچه،
من با تو و
تو با من

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 11:0  توسط عباس ریاحی  | 

 

ما خیلی تنهاییم
و این را فقط زمین می داند
که هر روز
تک تک ما را سوار می کند و به مهمانی خورشید می برد
فقط زمین
که شب ها ماه را به پنجره هامان دعوت می کند

ما تنهاییم
فقط باید کمی به روی خودمان بیاوریم

۱۱ مهر ۸۸

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 10:58  توسط عباس ریاحی  | 

 

سهم من تا ابد
یک پنجره ی کوچک است و
جای خالی ماه و
ابرهای پراکنده ی باران زا

سهم من کوچه ای تاریک است
که مرا
قدم زنان زیر باران دوست دارد
- که تنهایی اش تمام شود
               خبر از تنهایی من ندارد ولی

 

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 13:10  توسط عباس ریاحی  | 

صدایم
به خون هزاران شهید آغشته است و
هیچ بارانی این خون را نمی شوید
حتی باران گلوله
+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:40  توسط عباس ریاحی  | 


به تو ایمان دارم و
تو را به باران ناخوانده تابستان
و تورا به ابر های بی تاب پاییز
و تورا به تمام زنانگی ات
قسم می دهم:
مرا دوست داشته باش
+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:38  توسط عباس ریاحی  | 


تو رفته ای
و من دوباره انگورها را نشسته می خورم

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:29  توسط عباس ریاحی  | 

می ایستم
چون درخت به حرمت باران
چون مردی به احترام یک زن

می نشینم
چنان برگی بر خواب طولانی زمین

از هوش می روم
مثل شمع ، از تحیر آتش
به حالت طفلی در آغوش مادر

خدا کند که بمیرم
هر طور که خودت دوست داشته باشی


+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:26  توسط عباس ریاحی  | 


به غرور و لبخند دختران جوان
و
گریه های شبانه ی زنان،
                  جهان خلاصه می شود.

خلاصه می شود به عشق و فقر    

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:40  توسط عباس ریاحی  | 


نه تو راه می دهی
نه دنیا
و نه حتی این سیگار
که ناگزیرم نصفه خاموش اش کنم

حالا فقط می توانم به قرص ها پناه برم و
خوابی که با صدای آشفته ی پرنده های مهاجر
پاره می شود
  

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:32  توسط عباس ریاحی  | 

 

حرف هایم که تمام شد
از چشمانم افتادید
هم تو
و هم اشک هایم

 

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 5:47  توسط عباس ریاحی  | 


حالا همگی عادت داریم
که از مهمانی ابر ها برگردیم و بارانی نصیبمان نشود
به این که تا آدم برفی مان را ساختیم
سایه ی سنگین آفتاب را حس کنیم

13 خرداد پر از حادثه 88

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 7:37  توسط عباس ریاحی  | 


جایمان را عوض کرده ایم
او می رود و من می آیم
بدون دغدغه
بدون دلهره
بی خیال بی خیال

دنبال خودم می روم
یک هفته می شود
بی فکر عاقبت
فقط می روم و می آیم
سیاهی و سکوت ، سکوت محض دل خواه

زندگی کوچکی دارم و
خوش ام به چیز های کوچک
حالا پس از مدت ها
دلم به سایه بودن خوش است


+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 2:45  توسط عباس ریاحی  | 

 

تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم

* * *

دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام

* * *

انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید

* * *

شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند

* * *

من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای

* * *

گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم

* * *

قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است

* * *

چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم

* * *

این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر. 

۳۱ اردی بهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 12:41  توسط عباس ریاحی  | 

وقتی می ایستم
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تصور تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد

من هنوز ایستاده ام و
وسعت شبی را نگاه می کنم که هیچ شبی به اضطراب من نرسید


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 4:15  توسط عباس ریاحی  | 


حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم


هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی


ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:14  توسط عباس ریاحی  | 


حکایتی ست ها
حتی این ابر ها هم بلاتکلیف اند و
با هم کنار نمی آیند
سرگردان و بازیگوش، فقط عبور می کنند

نشسته ام بلاتکلیف
تا ابر ها به آغوش همدیگر پناه برند و رام شوند

                    - شاید باران ببارد

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:8  توسط عباس ریاحی  | 


هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود


هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.


هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود

8 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:0  توسط عباس ریاحی  | 

 

تنها می دانم
چمدانم خالی بود و
هوا لبریز از سوز اول دی ماه
   - از قطار پیاده شدم

          * * *

حالا چمدانم باز است
هنوز خیلی جا دارد
پر است از راه های نرفته و
کار های نکرده
اما
خسته ام و منتظر

        * * *

چمدانم را دیگر بسته ام
نه راهی مانده و
نه کاری.

زیر کتری را روشن کرده ام
سیگارم را می سوزانم
تا
اولین برف دی ماه و
قطاری که سراسیمه وارد ایستگاه می شود

 

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 23:2  توسط عباس ریاحی  | 

                                                  عنوان پست: فیلمی از Ben Affleck

دوباره همه نیستند
من مانده ام و
تویی که رفته ای.
من مانده ام و
حرف هایی که برای نگفتن آماده کرده بودم.

   ۲۲ فروردین ۸۸

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 23:54  توسط عباس ریاحی  | 

 

خیال خام تو، سیگار، چای، بهتر از این؟
تو رفته، خاطره مانده به جای، بهتر از این؟

       دیشب پس از کافه شوکا با دوستم. شاید ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 17:53  توسط عباس ریاحی  | 

 

حالا که دیگر همه چیز تمام شده
باید تشکر کنم
تشکر می کنم
بابت همه چیز:

تقویمی که ورق خورد
سر رسید هایی که کهنه شدند
موی سیاهی که سپید شد
حرمتی که از میان رفت
غرور محتضری که مرد
عهد نیمه بسته ای که گسست
فاصله ای که با دوری ات پر شد
حال بدی که خراب شد
خواب های آشفته ای که کابوس شدند
شعر های خاکستری ، که سیاه شدند
قصه ای که نیمه کاره رها شد
غم و غصه گذرایی که پایدار شد
شادی گه گاهی که گم شد
آرامش کوتاهی که تمام شد
.
.
.
خسته ام و
خیلی چیز ها از قلم افتاد -  ببخشید

راستی
به خاطر یک چیز مدیون تو ام
                        - تشکر کم است -
مدیون تو ام که
تنهایی -  به معنای واقعی -  را هدیه دادی

این پایان را از ابتدا خوانده بودم
چه کسی خوب و بد را واقعن می داند
خودمانیم ها
اما تو
تقدیری بودی که بر تدبیر من خنده کردی .

 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 19:29  توسط عباس ریاحی  | 

عنوان پست: مصرعی از محمد علی بهمنی

خبر که نمی کنی
در زدن هم که بلد نیستی
.
.
.
با تو ام زن جوان سیاه پوش
زن جوان سیاه پوشی که گاه و بی گاه،
خواب هایم را مهمانی

تویی که می آیی - می روی
و گاهن می مانی!

۸ فروردین ۸۸

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 0:43  توسط عباس ریاحی  | 

 

حرفم چه دیدنی و نگاهم شنیدنی است
یعنی نبین مرا نشنو، یار رفتنی است
حالا دگر غمم به فزونی رسیده است
برخوان تو قصه ام، چو تو خوانی شنیدنی است
شب می رسد ز ره که در او گم شوم دگر
گر همرهی، بیا ره من سخت دیدنی است
من بایدم که ره سوی تو با تو طی کنم
یادت مگر نمانده که دستم گرفتنی است
من مرگ را گزیده ام آسایه ی من است
همسایه است زندگی ام، بس ندیدنی است
دیگر قرار من همه شد بی قراری ام
گفتم به تو پرنده همیشه پریدنی است

۲۱ دی ۸۷

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 17:20  توسط عباس ریاحی  | 

 

از کوچه ها عبور می کنیم
انگار نه انگار
از خیابان ها
از جاده ها
از شهر ها
از کشور ها
بعضی ها فکر می کنند
کوچه بن بست، کوچه ای است که بسته بودن اش پیدا باشد
یا لااقل تابلویی این را تصدیق کند
اما من فکر می کنم
این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ...
همه به یک راه ختم می شوند
به این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ....

۹ اسفند ۸۷

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 16:3  توسط عباس ریاحی  | 

 

چطور ادامه دهم
وقتی پس هر خنده ای،
ویرانی نهفته است
وقتی پشت هر سلامی،
خداحافظی
وقتی کسی که می آید،
می رود.

    - وقتی می دانم همه چیز موقتی است -

وقتی دیواری که امروز پناهم است
فرو خواهد ریخت
وقتی چشمانی که بی رحمانه
دلی را می لرزاند
روزی غذای هزار موریانه بی تاب می شود
وقتی دستی که امروز گونه ام را نوازش می کند
فردا
شاید
قسمتی از سیب گندیده ای باشد
در کیف مدرسه دخترکی بازیگوش
با این همه
تو بگو
چطور ادامه دهم؟

۹ اسفند ۸۷

 

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 15:31  توسط عباس ریاحی  | 

 


مرگ انگار
افسانه ای کهن است
که بعضی آن را باور ندارند

مرگ انگار
آغوش ناگریز عزیزی خیانت کار است
که بعضی از آن نفرت ذارند

مرگ انگار
پند و اندرز مدیر مدرسه،
در صحبگاه خواب آلود و کشیده ی اول هفته است
که بعضی حوصله اش را ندارند
.
.
.
.

اما مرگ
چرتی کوتاه، در عصر پاییز گرفته و سوزناک اتاق است
که بعضی به آن نیاز دارند
از جمله من

                                                    ۲۲ آبان ۸۷

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 0:9  توسط عباس ریاحی  | 

 


این روز ها که می گذرند
نمی گذرند
فقط می گذرند
حالا که بهتر فکر می کنم:
                       آن روز ها هم نگذشتند
                       گذشتند، همین

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 17:39  توسط عباس ریاحی  | 

 ۱

من خودم
- بهتر از تو -
به خدا می دانم
ولی اما چه کنم؟
تو بگو
تو بگو ای که تو سبز
تو بگو،
ای که گاهی هم زرد

۲

خوب می دانم
در نگاهم دیگر حرفی نیست
البته حرفی هست
تو به این فکر بکن،
که مرا روحی نیست.
واقعن روحی نیست
- جان من باور کن

۳

من نمی فهمم، آه
تو نمی دانی؟ حیف
که چرا، آسمان، راه من را سوی آغوش خودش سد کرده
- مشکل من این است

۴

من چه دارم؟ همه درد
من چه گویم؟ همه آه
- دل من تنها نیست
من و تنهایی و تاریکی و درد
و اگر،
رمقی باقی بود
آهی از عمق وجود
ناله ای از ته دل
- دل من، لحظه ای تنها نیست

                                          ۱۷ دیماه ۸۷

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 22:58  توسط عباس ریاحی  | 

 

۱

زندگی ِ من برای دیگران
یا
زندگی برای من
در حال حاضر،
آفتاب گرم، اما بیهوده ای است
- شاید نمی فهمم
اما سایه را از آفتاب بیشتر دوست دارم

۲

من
زندگی ِ دیگری را ترجیح می دهم:
                             یک جور زیستنی که
                             مثل این زندگی نباشد
                      یا
                            یک شکل از زندگی که
                            شبیه زیستن نباشد

                                                  ۲۷ دیماه ۸۷

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 15:12  توسط عباس ریاحی  | 

 

دیگر به شناسنامه ها اعتباری نیست
اینجا نمی دانم چرا
شاعران زیاد می پایند
شاعران دروغ نمی گویند
اما
شناسنامه ها، شاید

                                       ۲۲ دیماه۸۷

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت 22:3  توسط عباس ریاحی  | 

 

- نگاه می کنم
عقربه های مجبور به گذشتن
ثانیه های محکوم به نابودی

- فکر می کنم
اگر ساعتی وجود داشته باشد
که بخواهد از کار بایستد
یا بخواهد چیزی که هست، نباشد
حتی اگر نداند
چه چیزی می خواهد باشد
تکلیف اش چیست؟

                             ۵ دیماه ۸۷

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 14:25  توسط عباس ریاحی  | 

 

آن وقتی که کاش نیاید
چیزی نمی خواهم
جز چهار دقیقه
چهار دقیقه بس است
دقیقه اول
آمدن ات را نگاه می کنم
دقیقه دوم
نگاه ات می کنم
دقیقه سوم
با دقت نگاه ات می کنم
دقیقه چهارم
رفتن ات را نگاه می کنم
همین

                                    ۲۴ آذر ۸۷

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 12:58  توسط عباس ریاحی  | 

 

می دانی سیاهی ام
اما مدام
برایم از رنگین کمان می گویی
        - به در می گویی که دیوار بشنود
می فهمم
شاید شبی به روی خودم آوردم و ...
شاید شبی...
نه نمی توانم
شاید شبی به روی خودم بیاورم
ولی
نمی روم    

                                     ۲۴ آذر ۸۷

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 12:47  توسط عباس ریاحی  | 

 

من همه اش دارم فکر می کنم که می شود آیا
از بیست سالگی شروع کرد
من انگار
دنبال بهانه ام برای تولد
شاید عجیب باشد اما دیگر
من پا به ماه اتفاقی نا آشنا شدم
نا خواسته
شایدم خواسته
چه فرقی می کند
        - اتفاقی خواهد افتاد

                                       ۲۰ آذر ۸۷

                                      

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 15:50  توسط عباس ریاحی  | 

 

۱
دنیا،
نیمکت رنگ و رو رفته ی هر روز است
یک اندازه   یک شکل

۲
زندگی،
تخته سیاهی است
که از بیهودگی خانه خالی اربیتال ها پر می شود و
از رویای مصرع شعری، خالی

۳
اما برای من
مرگ،
بشارت پنهان در طنین زنگ تفریح است
با چای داغ و سوز اول دی ماه

                                              مشهد  ۲ آذر ۸۷

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 21:55  توسط عباس ریاحی  | 

 

چند سالی است از خانه بیرون نیامده ام
می ترسم
مرگ پشت در بماند

اصلن امید یعنی انتظار مرگ
مرگ، شانه خالی کردن نیست
زیر بار رفتن است
تازه شروع می شود

مشتاقانه ساعت ام را نگاه می کنم
به امید این که
یک روز از کار بایستد
شاید فهمیدم راز این زمان را

مرگ می تواند
پاسخی به تمام سوال ها
                       ابهام ها
و یک شروع خوش باشد

مرگ
اگر یادت باشد
همان تنها معلم خوب است
که مدرسه را برای خاطر عزیزش تحمل می کردی
حالا همه چیز تکرار می شود
زندگی می کنی برای خاطر عزیز مرگ

مرگ،
 یک پشیمانی درست و حسابی است
گرگ نیستم
اما با مرگم توبه می کنم

                                                  ۲۰ خرداد ۸۷

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 1:17  توسط عباس ریاحی  | 

 
راه می روم نمی فهمم
درختی را
که سال هاست
زرد شدن سبزها را می گرید
اما
باز هم هنگام بهار
خوش حال است.

ادامه می دهم و
دغدغه ام می شود:
گوشواره ای پر از الماس
در جوی کثیف و گرفته خیابان
                        به تقدیر می اندیشد؟

سوار اولین اتوبوس می شوم
حدس می زنم:
                 گوش هایم ضعیف شده اند
دیگر
فریاد بلیت ها را
هنگام پاره شدن نمی شنوم.

پل عابر پیاده را ترک می کنم
هواپیمایی روی مخ ابر هاست
چشم هایم را تیز می کنم
داخل آن
بچه ای در شکم مادرش
                                   نامه عاشقانه می نویسد.

۵ خرداد ۸۷

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 1:19  توسط عباس ریاحی  | 

 

اما مرگ
چرتی کوتاه، در عصر پاییز گرفته و سوزناک اتاق است
که بعضی به آن نیاز دارند
از جمله من

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 2:3  توسط عباس ریاحی  | 

 

چرا همه اش رگباری بر باغچه ی ریحان و شاهی
بیا
بیا یک شب، شبنمی باش به شب نشینی شمشاد

                                      ۱۵ آبان ۸۷

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 4:20  توسط عباس ریاحی  | 

 

با همان حس جداماندگی،
مثل دکمه اول پیراهن ام
همین طور روزهایم می گذرند

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 16:46  توسط عباس ریاحی  | 

 

دوست دارم بخوابم اما
از کجا معلوم که برای چندمین بار
همان خواب را نبینم؟

خواب زنی که لبخند بر لب،
دست بچه اش را گرفته و
با مردی قدم می زند.
تا نگاه اش به من می رسد،
لبخند اش محو می شود و
قدم هایش تند

                       ۱۸مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 11:40  توسط عباس ریاحی  | 

1

نباید در را باز کنم
کاش می شد در را باز نمی کردم
می دانم اگر در باز شود،
همین که عطر نم به بینی ام بخورد
اتفاقی که نباید،
می افتد

2
 
عاقبت در را باز خواهم کرد
    - با همه خاطره هایش
در را باز می کنم
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
                             - من محکوم به یادآوری ام

3

آن روز
باران گرفت
باران بارید
باران تمام شد  و
تو نیامدی
و از آن روز دیگر عطر نم...
دیگر هم نیامدی

4

اگر می آمدی
امروز، هراسی از باران نداشتم
مشتاقانه در را باز می کردم
و عطر نم را دوستانه می پذیرفتم

                                                     ۸۷/۰۷/۱۴

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 19:10  توسط عباس ریاحی  | 

 

من دست این دنیا را خوانده ام
حالا برای تو می گویم
       - رازی نیست
فقط قرار است همه به چیز هایی که می خواهند برسند
اما
نه همه
نه همیشه

                                        شهریور ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 4:50  توسط عباس ریاحی  | 

پرنده ای که به آسمان عادت دارد
اگر روزی عاشق مجسمه سنگی وسط میدان شود،
چه عاقبتی پیدا می کند؟
                    - ترک عادت، موجب مرض است
تا آنجا که یادم می آید
قرارمان این نبود
که عاشق شویم و ترک عادت کنیم
ما زیر قولمان زدیم و
خب مریض شدیم

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:50  توسط عباس ریاحی  | 

مطالب قدیمی‌تر