ما شرمساریم که چند دقیقه دیر رسیدیم
تو روی سنگفرش ها از درد گریختی
امشب:
مادرت نفرین می کند
پدرت حق تیر می دهد
خواهرت دیگر نماز نخواهد خواند
برادرت خودکشی خواهد کرد
مردی تنها
بیانیه ای خواهد نوشت
و خداوند
به خواب اش ادامه خواهد داد
شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع
بي بهانه
توامان با هيچ مي گريم
با خميازه ابر هاي تابستان
با وداع كوچه و پاييز
با انتظار برف دي ماه
و آرام نمي شوم
۲۲ مهر ۸۸
ما خیلی تنهاییم
و این را فقط زمین می داند
که هر روز
تک تک ما را سوار می کند و به مهمانی خورشید می برد
فقط زمین
که شب ها ماه را به پنجره هامان دعوت می کند
ما تنهاییم
فقط باید کمی به روی خودمان بیاوریم
۱۱ مهر ۸۸
سهم من تا ابد
یک پنجره ی کوچک است و
جای خالی ماه و
ابرهای پراکنده ی باران زا
سهم من کوچه ای تاریک است
که مرا
قدم زنان زیر باران دوست دارد
- که تنهایی اش تمام شود
خبر از تنهایی من ندارد ولی
حالا همگی عادت داریم
که از مهمانی ابر ها برگردیم و بارانی نصیبمان نشود
به این که تا آدم برفی مان را ساختیم
سایه ی سنگین آفتاب را حس کنیم
13 خرداد پر از حادثه 88
جایمان را عوض کرده ایم
او می رود و من می آیم
بدون دغدغه
بدون دلهره
بی خیال بی خیال
دنبال خودم می روم
یک هفته می شود
بی فکر عاقبت
فقط می روم و می آیم
سیاهی و سکوت ، سکوت محض دل خواه
زندگی کوچکی دارم و
خوش ام به چیز های کوچک
حالا پس از مدت ها
دلم به سایه بودن خوش است
تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم
* * *
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام
* * *
انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید
* * *
شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند
* * *
من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای
* * *
گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم
* * *
قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است
* * *
چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم
* * *
این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر.
۳۱ اردی بهشت ۸۸
حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم
هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی
ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم
12 اردی بهشت 88
- شاید باران ببارد
12 اردی بهشت 88
هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود
هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.
هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود
8 اردی بهشت 88
تنها می دانم
چمدانم خالی بود و
هوا لبریز از سوز اول دی ماه
- از قطار پیاده شدم
* * *
حالا چمدانم باز است
هنوز خیلی جا دارد
پر است از راه های نرفته و
کار های نکرده
اما
خسته ام و منتظر
* * *
چمدانم را دیگر بسته ام
نه راهی مانده و
نه کاری.
زیر کتری را روشن کرده ام
سیگارم را می سوزانم
تا
اولین برف دی ماه و
قطاری که سراسیمه وارد ایستگاه می شود
دوباره همه نیستند
من مانده ام و
تویی که رفته ای.
من مانده ام و
حرف هایی که برای نگفتن آماده کرده بودم.
۲۲ فروردین ۸۸
خیال خام تو، سیگار، چای، بهتر از این؟
تو رفته، خاطره مانده به جای، بهتر از این؟
دیشب پس از کافه شوکا با دوستم. شاید ادامه داشته باشد...
حالا که دیگر همه چیز تمام شده
باید تشکر کنم
تشکر می کنم
بابت همه چیز:
تقویمی که ورق خورد
سر رسید هایی که کهنه شدند
موی سیاهی که سپید شد
حرمتی که از میان رفت
غرور محتضری که مرد
عهد نیمه بسته ای که گسست
فاصله ای که با دوری ات پر شد
حال بدی که خراب شد
خواب های آشفته ای که کابوس شدند
شعر های خاکستری ، که سیاه شدند
قصه ای که نیمه کاره رها شد
غم و غصه گذرایی که پایدار شد
شادی گه گاهی که گم شد
آرامش کوتاهی که تمام شد
.
.
.
خسته ام و
خیلی چیز ها از قلم افتاد - ببخشید
راستی
به خاطر یک چیز مدیون تو ام
- تشکر کم است -
مدیون تو ام که
تنهایی - به معنای واقعی - را هدیه دادی
این پایان را از ابتدا خوانده بودم
چه کسی خوب و بد را واقعن می داند
خودمانیم ها
اما تو
تقدیری بودی که بر تدبیر من خنده کردی .
عنوان پست: مصرعی از محمد علی بهمنی
خبر که نمی کنی
در زدن هم که بلد نیستی
.
.
.
با تو ام زن جوان سیاه پوش
زن جوان سیاه پوشی که گاه و بی گاه،
خواب هایم را مهمانی
تویی که می آیی - می روی
و گاهن می مانی!
۸ فروردین ۸۸
حرفم چه دیدنی و نگاهم شنیدنی است
یعنی نبین مرا نشنو، یار رفتنی است
حالا دگر غمم به فزونی رسیده است
برخوان تو قصه ام، چو تو خوانی شنیدنی است
شب می رسد ز ره که در او گم شوم دگر
گر همرهی، بیا ره من سخت دیدنی است
من بایدم که ره سوی تو با تو طی کنم
یادت مگر نمانده که دستم گرفتنی است
من مرگ را گزیده ام آسایه ی من است
همسایه است زندگی ام، بس ندیدنی است
دیگر قرار من همه شد بی قراری ام
گفتم به تو پرنده همیشه پریدنی است
۲۱ دی ۸۷
از کوچه ها عبور می کنیم
انگار نه انگار
از خیابان ها
از جاده ها
از شهر ها
از کشور ها
بعضی ها فکر می کنند
کوچه بن بست، کوچه ای است که بسته بودن اش پیدا باشد
یا لااقل تابلویی این را تصدیق کند
اما من فکر می کنم
این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ...
همه به یک راه ختم می شوند
به این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ....
۹ اسفند ۸۷
چطور ادامه دهم
وقتی پس هر خنده ای،
ویرانی نهفته است
وقتی پشت هر سلامی،
خداحافظی
وقتی کسی که می آید،
می رود.
- وقتی می دانم همه چیز موقتی است -
وقتی دیواری که امروز پناهم است
فرو خواهد ریخت
وقتی چشمانی که بی رحمانه
دلی را می لرزاند
روزی غذای هزار موریانه بی تاب می شود
وقتی دستی که امروز گونه ام را نوازش می کند
فردا
شاید
قسمتی از سیب گندیده ای باشد
در کیف مدرسه دخترکی بازیگوش
با این همه
تو بگو
چطور ادامه دهم؟
۹ اسفند ۸۷
مرگ انگار
افسانه ای کهن است
که بعضی آن را باور ندارند
مرگ انگار
آغوش ناگریز عزیزی خیانت کار است
که بعضی از آن نفرت ذارند
مرگ انگار
پند و اندرز مدیر مدرسه،
در صحبگاه خواب آلود و کشیده ی اول هفته است
که بعضی حوصله اش را ندارند
.
.
.
.
اما مرگ
چرتی کوتاه، در عصر پاییز گرفته و سوزناک اتاق است
که بعضی به آن نیاز دارند
از جمله من
۲۲ آبان ۸۷
این روز ها که می گذرند
نمی گذرند
فقط می گذرند
حالا که بهتر فکر می کنم:
آن روز ها هم نگذشتند
گذشتند، همین
من خودم
- بهتر از تو -
به خدا می دانم
ولی اما چه کنم؟
تو بگو
تو بگو ای که تو سبز
تو بگو،
ای که گاهی هم زرد
۲
خوب می دانم
در نگاهم دیگر حرفی نیست
البته حرفی هست
تو به این فکر بکن،
که مرا روحی نیست.
واقعن روحی نیست
- جان من باور کن
۳
من نمی فهمم، آه
تو نمی دانی؟ حیف
که چرا، آسمان، راه من را سوی آغوش خودش سد کرده
- مشکل من این است
۴
من چه دارم؟ همه درد
من چه گویم؟ همه آه
- دل من تنها نیست
من و تنهایی و تاریکی و درد
و اگر،
رمقی باقی بود
آهی از عمق وجود
ناله ای از ته دل
- دل من، لحظه ای تنها نیست
۱۷ دیماه ۸۷
۱
زندگی ِ من برای دیگران
یا
زندگی برای من
در حال حاضر،
آفتاب گرم، اما بیهوده ای است
- شاید نمی فهمم
اما سایه را از آفتاب بیشتر دوست دارم
۲
من
زندگی ِ دیگری را ترجیح می دهم:
یک جور زیستنی که
مثل این زندگی نباشد
یا
یک شکل از زندگی که
شبیه زیستن نباشد
۲۷ دیماه ۸۷
دیگر به شناسنامه ها اعتباری نیست
اینجا نمی دانم چرا
شاعران زیاد می پایند
شاعران دروغ نمی گویند
اما
شناسنامه ها، شاید
۲۲ دیماه۸۷
- نگاه می کنم
عقربه های مجبور به گذشتن
ثانیه های محکوم به نابودی
- فکر می کنم
اگر ساعتی وجود داشته باشد
که بخواهد از کار بایستد
یا بخواهد چیزی که هست، نباشد
حتی اگر نداند
چه چیزی می خواهد باشد
تکلیف اش چیست؟
۵ دیماه ۸۷
آن وقتی که کاش نیاید
چیزی نمی خواهم
جز چهار دقیقه
چهار دقیقه بس است
دقیقه اول
آمدن ات را نگاه می کنم
دقیقه دوم
نگاه ات می کنم
دقیقه سوم
با دقت نگاه ات می کنم
دقیقه چهارم
رفتن ات را نگاه می کنم
همین
۲۴ آذر ۸۷
می دانی سیاهی ام
اما مدام
برایم از رنگین کمان می گویی
- به در می گویی که دیوار بشنود
می فهمم
شاید شبی به روی خودم آوردم و ...
شاید شبی...
نه نمی توانم
شاید شبی به روی خودم بیاورم
ولی
نمی روم
۲۴ آذر ۸۷
من همه اش دارم فکر می کنم که می شود آیا
از بیست سالگی شروع کرد
من انگار
دنبال بهانه ام برای تولد
شاید عجیب باشد اما دیگر
من پا به ماه اتفاقی نا آشنا شدم
نا خواسته
شایدم خواسته
چه فرقی می کند
- اتفاقی خواهد افتاد
۲۰ آذر ۸۷
۱
دنیا،
نیمکت رنگ و رو رفته ی هر روز است
یک اندازه یک شکل
۲
زندگی،
تخته سیاهی است
که از بیهودگی خانه خالی اربیتال ها پر می شود و
از رویای مصرع شعری، خالی
۳
اما برای من
مرگ،
بشارت پنهان در طنین زنگ تفریح است
با چای داغ و سوز اول دی ماه
مشهد ۲ آذر ۸۷
چند سالی است از خانه بیرون نیامده ام
می ترسم
مرگ پشت در بماند
اصلن امید یعنی انتظار مرگ
مرگ، شانه خالی کردن نیست
زیر بار رفتن است
تازه شروع می شود
مشتاقانه ساعت ام را نگاه می کنم
به امید این که
یک روز از کار بایستد
شاید فهمیدم راز این زمان را
مرگ می تواند
پاسخی به تمام سوال ها
ابهام ها
و یک شروع خوش باشد
مرگ
اگر یادت باشد
همان تنها معلم خوب است
که مدرسه را برای خاطر عزیزش تحمل می کردی
حالا همه چیز تکرار می شود
زندگی می کنی برای خاطر عزیز مرگ
مرگ،
یک پشیمانی درست و حسابی است
گرگ نیستم
اما با مرگم توبه می کنم
۲۰ خرداد ۸۷
راه می روم نمی فهمم
درختی را
که سال هاست
زرد شدن سبزها را می گرید
اما
باز هم هنگام بهار
خوش حال است.
ادامه می دهم و
دغدغه ام می شود:
گوشواره ای پر از الماس
در جوی کثیف و گرفته خیابان
به تقدیر می اندیشد؟
سوار اولین اتوبوس می شوم
حدس می زنم:
گوش هایم ضعیف شده اند
دیگر
فریاد بلیت ها را
هنگام پاره شدن نمی شنوم.
پل عابر پیاده را ترک می کنم
هواپیمایی روی مخ ابر هاست
چشم هایم را تیز می کنم
داخل آن
بچه ای در شکم مادرش
نامه عاشقانه می نویسد.
۵ خرداد ۸۷
دوست دارم بخوابم اما
از کجا معلوم که برای چندمین بار
همان خواب را نبینم؟
خواب زنی که لبخند بر لب،
دست بچه اش را گرفته و
با مردی قدم می زند.
تا نگاه اش به من می رسد،
لبخند اش محو می شود و
قدم هایش تند
۱۸مهر ۸۷
نباید در را باز کنم
کاش می شد در را باز نمی کردم
می دانم اگر در باز شود،
همین که عطر نم به بینی ام بخورد
اتفاقی که نباید،
می افتد
2
عاقبت در را باز خواهم کرد
- با همه خاطره هایش
در را باز می کنم
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
- من محکوم به یادآوری ام
3
آن روز
باران گرفت
باران بارید
باران تمام شد و
تو نیامدی
و از آن روز دیگر عطر نم...
دیگر هم نیامدی
4
اگر می آمدی
امروز، هراسی از باران نداشتم
مشتاقانه در را باز می کردم
و عطر نم را دوستانه می پذیرفتم
۸۷/۰۷/۱۴
من دست این دنیا را خوانده ام
حالا برای تو می گویم
- رازی نیست
فقط قرار است همه به چیز هایی که می خواهند برسند
اما
نه همه
نه همیشه
شهریور ۸۷
۸ مهر ۸۷