تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم
* * *
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام
* * *
انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید
* * *
شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند
* * *
من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای
* * *
گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم
* * *
قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است
* * *
چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم
* * *
این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر.
۳۱ اردی بهشت ۸۸
