تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

 

تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم

* * *

دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام

* * *

انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید

* * *

شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند

* * *

من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای

* * *

گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم

* * *

قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است

* * *

چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم

* * *

این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر. 

۳۱ اردی بهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 12:41  توسط عباس ریاحی  | 


محسن مخملباف را دوست دارم. واقعن دوست دارم. نه خیلی برای فیلم هایش. چون فیلم هایش را کامل ندیده ام و حتمن نمی توانم درین مورد کامل نظر بدهم. اورا دوست دارم نه به خاطر فریاد مورچه ها  و یا سکس و فلسفه اش. اگر بخواهم از لحاظ سینمایی دوست اش داشته باشم، همان سکانسی به ذهن ام می رسد که اورکت سبز معروف اول انقلابی به تن دارد و ترک موتورش حسین سبزیان بازیگر - مجرم فیلم کلوز آپ ساخته عباس کیارستمی را نشانده و به سمت خانه ای می رود. این سکانس را دوست دارم و محسن مخملباف را از این سکانس بیشتر. او را دوست دارم چون پدر سمیرا و حنا است.

اما حرف چیز دیگری است. تقریبن بعد از اکران سفر قندهار کاری که من خوشم بیاید انجام نداده بود. حالا دوباره او آمده است. آن هم با همان نوشته های ناب و منحصر به فرد خودش.

نه. باید سریع بگویم. لفت اش نباید بدهم و بگویم که او چند روز است مقاله ای نوشته در حمایت از مهندس موسوی که فراتر از حمایت است. او در حمایت از خودش این مقاله را نوشته است. محسن مخملباف ذهن من و هم فکران و شاید غیر هم فکران من را درمورد خودش به تفکر واداشته است.

او حالا به امثال من نشان داده است که بیشتر از این که فیلمسازی بلد است، نوشتن بلد است. تحلیل بلد است. برای من همین کافی است که کسی فیلمسازی و نوشتن و تحلیل بلد باشد. 

راست اش را بخواهید تا الان خیلی در ذهن ام نبود که محسن مخملباف فیلمی جدید می سازد یا نه . اما حالا همینطور که منتظر ام تا جیم جارموش، ژان لوک گدار، کریستین مونگیو، عباس کیارستمی، برادران داردن، اصغر فرهادی، لارس فون تریر و نوری بیلگه سیلان فیلم های جدید بسازند یا مصاحبه و مقاله ای از آنها بخوانم، منتظرم. منتظرم تا محسن مخملباف هم فیلم جدید بسازد، مصاحبه ای کند و مقاله ای بنویسد. 


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 20:47  توسط عباس ریاحی  | 

وقتی می ایستم
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تصور تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد

من هنوز ایستاده ام و
وسعت شبی را نگاه می کنم که هیچ شبی به اضطراب من نرسید


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 4:15  توسط عباس ریاحی  | 


حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم


هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی


ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:14  توسط عباس ریاحی  | 


حکایتی ست ها
حتی این ابر ها هم بلاتکلیف اند و
با هم کنار نمی آیند
سرگردان و بازیگوش، فقط عبور می کنند

نشسته ام بلاتکلیف
تا ابر ها به آغوش همدیگر پناه برند و رام شوند

                    - شاید باران ببارد

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:8  توسط عباس ریاحی  | 


هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود


هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.


هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود

8 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:0  توسط عباس ریاحی  | 

 

تنها می دانم
چمدانم خالی بود و
هوا لبریز از سوز اول دی ماه
   - از قطار پیاده شدم

          * * *

حالا چمدانم باز است
هنوز خیلی جا دارد
پر است از راه های نرفته و
کار های نکرده
اما
خسته ام و منتظر

        * * *

چمدانم را دیگر بسته ام
نه راهی مانده و
نه کاری.

زیر کتری را روشن کرده ام
سیگارم را می سوزانم
تا
اولین برف دی ماه و
قطاری که سراسیمه وارد ایستگاه می شود

 

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 23:2  توسط عباس ریاحی  |