دوباره همه نیستند
من مانده ام و
تویی که رفته ای.
من مانده ام و
حرف هایی که برای نگفتن آماده کرده بودم.
۲۲ فروردین ۸۸
شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع
دوباره همه نیستند
من مانده ام و
تویی که رفته ای.
من مانده ام و
حرف هایی که برای نگفتن آماده کرده بودم.
۲۲ فروردین ۸۸
خیال خام تو، سیگار، چای، بهتر از این؟
تو رفته، خاطره مانده به جای، بهتر از این؟
دیشب پس از کافه شوکا با دوستم. شاید ادامه داشته باشد...
حالا که دیگر همه چیز تمام شده
باید تشکر کنم
تشکر می کنم
بابت همه چیز:
تقویمی که ورق خورد
سر رسید هایی که کهنه شدند
موی سیاهی که سپید شد
حرمتی که از میان رفت
غرور محتضری که مرد
عهد نیمه بسته ای که گسست
فاصله ای که با دوری ات پر شد
حال بدی که خراب شد
خواب های آشفته ای که کابوس شدند
شعر های خاکستری ، که سیاه شدند
قصه ای که نیمه کاره رها شد
غم و غصه گذرایی که پایدار شد
شادی گه گاهی که گم شد
آرامش کوتاهی که تمام شد
.
.
.
خسته ام و
خیلی چیز ها از قلم افتاد - ببخشید
راستی
به خاطر یک چیز مدیون تو ام
- تشکر کم است -
مدیون تو ام که
تنهایی - به معنای واقعی - را هدیه دادی
این پایان را از ابتدا خوانده بودم
چه کسی خوب و بد را واقعن می داند
خودمانیم ها
اما تو
تقدیری بودی که بر تدبیر من خنده کردی .
عنوان پست: مصرعی از محمد علی بهمنی
خبر که نمی کنی
در زدن هم که بلد نیستی
.
.
.
با تو ام زن جوان سیاه پوش
زن جوان سیاه پوشی که گاه و بی گاه،
خواب هایم را مهمانی
تویی که می آیی - می روی
و گاهن می مانی!
۸ فروردین ۸۸