تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

 

Award: Silver Bear - Best Director , Berlin International Film Festival 2009
for About Elly

 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 5:23  توسط عباس ریاحی  | 

 

روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد؛ «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد؛ «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که؛ «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت؛ «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 3:5  توسط عباس ریاحی  | 

 


مرگ انگار
افسانه ای کهن است
که بعضی آن را باور ندارند

مرگ انگار
آغوش ناگریز عزیزی خیانت کار است
که بعضی از آن نفرت ذارند

مرگ انگار
پند و اندرز مدیر مدرسه،
در صحبگاه خواب آلود و کشیده ی اول هفته است
که بعضی حوصله اش را ندارند
.
.
.
.

اما مرگ
چرتی کوتاه، در عصر پاییز گرفته و سوزناک اتاق است
که بعضی به آن نیاز دارند
از جمله من

                                                    ۲۲ آبان ۸۷

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 0:9  توسط عباس ریاحی  | 

 


این روز ها که می گذرند
نمی گذرند
فقط می گذرند
حالا که بهتر فکر می کنم:
                       آن روز ها هم نگذشتند
                       گذشتند، همین

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 17:39  توسط عباس ریاحی  | 

 ۱

من خودم
- بهتر از تو -
به خدا می دانم
ولی اما چه کنم؟
تو بگو
تو بگو ای که تو سبز
تو بگو،
ای که گاهی هم زرد

۲

خوب می دانم
در نگاهم دیگر حرفی نیست
البته حرفی هست
تو به این فکر بکن،
که مرا روحی نیست.
واقعن روحی نیست
- جان من باور کن

۳

من نمی فهمم، آه
تو نمی دانی؟ حیف
که چرا، آسمان، راه من را سوی آغوش خودش سد کرده
- مشکل من این است

۴

من چه دارم؟ همه درد
من چه گویم؟ همه آه
- دل من تنها نیست
من و تنهایی و تاریکی و درد
و اگر،
رمقی باقی بود
آهی از عمق وجود
ناله ای از ته دل
- دل من، لحظه ای تنها نیست

                                          ۱۷ دیماه ۸۷

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 22:58  توسط عباس ریاحی  |