
Award: Silver Bear - Best Director , Berlin International Film Festival 2009
for About Elly
شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع
روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد؛ «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد؛ «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که؛ «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت؛ «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»
مرگ انگار
افسانه ای کهن است
که بعضی آن را باور ندارند
مرگ انگار
آغوش ناگریز عزیزی خیانت کار است
که بعضی از آن نفرت ذارند
مرگ انگار
پند و اندرز مدیر مدرسه،
در صحبگاه خواب آلود و کشیده ی اول هفته است
که بعضی حوصله اش را ندارند
.
.
.
.
اما مرگ
چرتی کوتاه، در عصر پاییز گرفته و سوزناک اتاق است
که بعضی به آن نیاز دارند
از جمله من
۲۲ آبان ۸۷
این روز ها که می گذرند
نمی گذرند
فقط می گذرند
حالا که بهتر فکر می کنم:
آن روز ها هم نگذشتند
گذشتند، همین
من خودم
- بهتر از تو -
به خدا می دانم
ولی اما چه کنم؟
تو بگو
تو بگو ای که تو سبز
تو بگو،
ای که گاهی هم زرد
۲
خوب می دانم
در نگاهم دیگر حرفی نیست
البته حرفی هست
تو به این فکر بکن،
که مرا روحی نیست.
واقعن روحی نیست
- جان من باور کن
۳
من نمی فهمم، آه
تو نمی دانی؟ حیف
که چرا، آسمان، راه من را سوی آغوش خودش سد کرده
- مشکل من این است
۴
من چه دارم؟ همه درد
من چه گویم؟ همه آه
- دل من تنها نیست
من و تنهایی و تاریکی و درد
و اگر،
رمقی باقی بود
آهی از عمق وجود
ناله ای از ته دل
- دل من، لحظه ای تنها نیست
۱۷ دیماه ۸۷