تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

 

اَلَيْسَ اَللّهُ بِکافٍ عَبْدَه؟

آيا خدا برای بنده اش کافی نيست؟

                                                         قرآن کریم

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 13:54  توسط عباس ریاحی  | 

 

* کسی که می تواند عمل می کند کسی است که نمی تواند پند دهد.
*در زندگی قرار نیست خودتان را کشف کنید ; قرار است خودتان را بسازید.
*بزرگترین تنبیه برای دروغگو , بی اعتمادی همه به او نیست ; بی اعتمادی او به همه است.
*امروز فقط بی سوادها می توانند کتاب خوب بخرند.
*تنها کسی که با من درست رفتار می کند خیاطم است که هر بار که مرا می بیند , اندازه های جدیدم را می گیرد ; بقیه به همان اندازه ای قبلی چسبیده اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.
*بهترین جا برای آزمودن تربیت یک آدم , وسط دعواست.
*تنها دوره ای که آموزش من متوقف شد دوران مدرسه بود.
*هیچ کس نمی تواند تمام عمر , خوشی را تحمل کند ; در این صورت دنیا جهنم می شد.
*یک بچه مدرسه ای که با کتاب هومر بر سر همکلاسی اش می زند , احتمالا ایمن ترین و منطقی ترین استفاده از اساطیر را کرده است.
*در زندگی 2 تراژدی هست: اینکه به آنچه قلبت می خواهد نرسی و اینکه برسی.
*2 آدم گرسنه 2 برابر یک آدم گرسنه خطر ندارد; اما 2 آدم رذل 10 برابر خطرناک می شوند.
*دروغ های خوشبینانه چنان قدرت درمانی بالایی دارند که اگر پزشکی نتواند آنها را به صورت متقاعد کننده ای به زبان بیاورد , به درد این شغل نمی خورد.
*صمیمی بودن خطرناک است ; مگر اینکه احمق هم باشید.

 

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 12:56  توسط عباس ریاحی  | 

 

     از همان بچگی با شنیدن نصیحت مشکلی نداشتم. هنوز هم همینطور، فقط حوصله ام سر می رود. البته چیز های خوبی هم گیر آدم می آید، اما نه خیلی.
نصیحت کردن دیگران را به هیچ وجه دوست ندارم. اما پیشنهاد دادن را چرا. دوست دارم که دوستانه به کسی بگویم فلان کار خوب یا بد است و نظرم را بگویم. حالا چرا این ها را بافتم؟

      شب پیش فیلم جونو JUNO را دیدم که درباره بارداری ناخواسته و سقط جنین بود. اما متفاوت و خوش ساخت، با ضرباهنگی سیال و درگیر کننده. داستان بارداری ناخواسته ی دختری شانزده ساله.
فیلمی که نصیحت نمی کند. فیلمی که آدم هایش خیلی هم راست نمی گویند. فیلمی که قهرمانش به اشتباهاتش پی می برد و در جایی می گوید که من اشتباه کرده ام. حتی دلیل خیلی ساده ای برای منصرف شدن از سقط جنین پیدا می کند و آن این که همکلاسی اش می گوید: بچه ای که می خواهی از بین ببری الان دیگر ناخن در آورده است. ببینید چه دیالوگ دوست داشتنی و دلنشینی! نظرش این است که این کار را نکن. اما با چه ظرافتی این را می گوید! خلاصه این که فیلمی صادقانه با پایان بندی رومانتیکی که خیلی میانه ای با آن ندارم. اما چون ظرافت داشت، فیلم را دوست دارم و تحسین می کنم .

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 18:29  توسط عباس ریاحی  | 

 

دوست دارم بخوابم اما
از کجا معلوم که برای چندمین بار
همان خواب را نبینم؟

خواب زنی که لبخند بر لب،
دست بچه اش را گرفته و
با مردی قدم می زند.
تا نگاه اش به من می رسد،
لبخند اش محو می شود و
قدم هایش تند

                       ۱۸مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 11:40  توسط عباس ریاحی  | 

 

           همین طوری یاد یکی از داستان های کوتاه آنا گاوالدا افتادم. داستان سقط جنین. البته انتقاد جدی ای به نام گذاری این داستان دارم. چون از همین ابتدای داستان خواننده متوجه می شود که زن داستان که نه خیلی از بارداری اش خوش حال است و نه اصلن ناراحت، در پایان داستان مجبور به سقط جنینی خواسته یا نا خواسته می شود. خب اگر در میان داستان متوجه می شدیم که جنین باید انداخته شود، شوک و یکه ی بهتری به من مخاطب وارد می شد و طبیعتن می گفتم: اوه مای گاد! اما از همان ابتدای داستان، و حتی در میان شادی و خوشی زن باردار، می دانستم که این شادی دیری نمی پاید. پس از بار تعلیق قصه کاسته شده است. و داستان نقطه عطف خاصی ندارد. خب نداشته باشد. مهم نیست و من فقط دوست داشتم که نام داستان، نام دیگری انتخاب می شد. مجموعه داستان دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد را نشر قطره چاپ کرده است و من آن را پیشنهاد می کنم.

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 21:11  توسط عباس ریاحی  | 

 

عدل است اگر به صور تو سر بر کنم
یا خاک بی حضور تو بر سر کنم
ای قبله ی قبیله ی حق، جلوه کن
تا ترک قاف و قافله یک سر کنم
ای آفتاب رشعه ای از چشم تو
یک شب مباد بی نظرت سر کنم
انصاف نیست چشمه خورشید را
با چشم روشن تو برابر کنم
از چهره ات نقاب برافکن که من
خورشید را به پای تو پرپر کنم
تیغی مرا سپار که از برق آن
این شوره زار تیره، منور کنم
در خون سپاه خصم بد اندیش را
از نیل تا فرات، شناور کنم

                                              مرحوم محمدرضا آقاسی

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 20:12  توسط عباس ریاحی  | 

1

نباید در را باز کنم
کاش می شد در را باز نمی کردم
می دانم اگر در باز شود،
همین که عطر نم به بینی ام بخورد
اتفاقی که نباید،
می افتد

2
 
عاقبت در را باز خواهم کرد
    - با همه خاطره هایش
در را باز می کنم
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
                             - من محکوم به یادآوری ام

3

آن روز
باران گرفت
باران بارید
باران تمام شد  و
تو نیامدی
و از آن روز دیگر عطر نم...
دیگر هم نیامدی

4

اگر می آمدی
امروز، هراسی از باران نداشتم
مشتاقانه در را باز می کردم
و عطر نم را دوستانه می پذیرفتم

                                                     ۸۷/۰۷/۱۴

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 19:10  توسط عباس ریاحی  | 

 

Don't walk behind me
I may not lead
Don't walk in front of me
I may not follow
Just walk beside me
and be my friend
                      Albert Camus

 

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 4:58  توسط عباس ریاحی  | 

 

من دست این دنیا را خوانده ام
حالا برای تو می گویم
       - رازی نیست
فقط قرار است همه به چیز هایی که می خواهند برسند
اما
نه همه
نه همیشه

                                        شهریور ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 4:50  توسط عباس ریاحی  | 

                                                  حرفه ای

اذیتم نکن
تیرم خطا نمی‌رود
به انگشت‌های کشیده‌ام
پلیس مشکوک نمی‌شود

آرام مدادم را پشت گوش می‌گذارم
زیر لب آواز می‌خوانم

چه کسی می‌فهمد
زنی
در شعری بی‌وزن
تو را
از پا در آورده

                                            سارا محمدی/ یایگاه اینترنتی ادبی-هنری خزه

                                          

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 20:51  توسط عباس ریاحی  | 

 

        همانطور که گفته بودم، تله تئاتر خرده جنایت های زناشوهری ، نوشته اریک امانوئل اشمیت به کارگردانی فرهاد آییش و بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی، امشب ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه ۴سیما پخش می شود.  گفتم که یاد آوری کرده باشم.

+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 23:46  توسط عباس ریاحی  | 

پرنده ای که به آسمان عادت دارد
اگر روزی عاشق مجسمه سنگی وسط میدان شود،
چه عاقبتی پیدا می کند؟
                    - ترک عادت، موجب مرض است
تا آنجا که یادم می آید
قرارمان این نبود
که عاشق شویم و ترک عادت کنیم
ما زیر قولمان زدیم و
خب مریض شدیم

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:50  توسط عباس ریاحی  | 

 

کوچه ای بن بست
آکواریومی زیبا
یا
دنیای آدم ها
همگی به یک چیز اشارت دارند:
                                            ما خیلی گرفتاریم

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:45  توسط عباس ریاحی  | 


درست مثل احوال آن دزد،
در کوچه ای بن بست
با یک آرزو
حال این من و این دنیا و
آرزوی همان دزد

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:43  توسط عباس ریاحی  | 


پیراهن سیاه ات را با سپیدی می آلاید و
پیراهن سپید ات را با سیاهی
دیوار کثیفی که به آن تکیه داده ای،
مثل دنیایی است که به کسی رحم نمی کند

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:41  توسط عباس ریاحی  | 

 

گلوله ای شلیک می شود و
سربازی دچار مرگ می شود
مرگ،
نه به گلوله ربط دارد و نه به سرباز
- اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم

۸ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 19:9  توسط عباس ریاحی  | 

من ساده را
انگار نه انگار که رفته ای
چای را دم کرده ام و منتظر نشسته ام
نشسته ام تا چون همیشه چای بریزی
تو رفته ای
همه چیز تمام شده است
حالا به بعد، باید کاری نکرد
زندگی، دیگر هر طور بگذرد
بگذرد، تفاوتی نیست
حالا، اما چه تفاوتی دارد:
                                 شال یا روسری سرم کنم؟
                                 کدام پیراهن را می پوشی؟
                                 مو هایم را چه رنگی بزنم؟
یا حتی،
                                 بمانیم خانه کتاب بخوانیم؟
                                 به سینما برویم؟
زندگی همین است دیگر
هر سحر، منتظر می مانم، شاید خورشید طلوع نکند
آخر زندگی، حالم را بد می کند

                                   ۵ مهر ۸۷

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 17:7  توسط عباس ریاحی  | 

     می دانم که خیلی ها این نمایش نامه را معرفی کرده اند. اما این بار کمی تفاوت دارد. پیشنهاد من، همراه با یک خبر خوب است.
اول از همه مطمئن باشید که کتاب خوبی را خواهید خواند و اگر اهل نمایش نامه نیستید و مثل خیلی های دیگر حوصله نمایش نامه خوانی را ندارید، هنوز فرصت هست بیایید و با خواندن این نمایش نامه، با نمایش نامه خوانی آشتی کنید.
و خبر خوب این که: شام عید فطر، ساعت 23:15  تله تئاتر این اثر، به کارگردانی فرهاد آییش و بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی از شبکه چهار سیمای ایران پخش خواهد شد.

البته همه این ها تا پای حرف است. اگر عملی شود...

خرده جنایت های زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ نمایش نامه/ نشر قطره

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 2:46  توسط عباس ریاحی  | 

         
 
    ابراهیم حاتمی کیا، سید محمد خاتمی را برای تماشای اولین اکران فیلم بلند دعوت، دعوت کرد.
خیلی وقت بود دیگر خبری از سینما رفتن های آقای خاتمی عزیز نداشتیم و این خبر باعث خوش حالی ما شده است.
وقتی امروز در روزنامه خواندم که حاتمی کیا -شخصن- با بلندگوی دستی اش، به خاتمی خیر مقدم گفته است خیلی حال کردم.
 خدا کند سید محمد خاتمی عزیز ، به دیدن فیلم کنعان (مانی حقیقی) که در نوبت اکران عید فطر است هم بیاید.

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 2:29  توسط عباس ریاحی  | 

 

ارنستو چگوارا     ژان پل سارتر       سیمون دوبووار

+ نوشته شده در  87/07/05ساعت 3:31  توسط عباس ریاحی  | 

نه صدای سهمگین هفت تیر
نه قرص های صورتی محدب
نه سرنگی که از هیچ خالی می شود
و نه حتی رنگین شدن وان پر آب
فقط دوست دارم
تنها یک صبح
که ساعت بالای سرم زنگ می زند، 
همینطور زنگ بزند
و من عاجز از خاموش کردن اش

۴مهر۸۷ 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 6:46  توسط عباس ریاحی  | 

نفسمان باز شد. حالمان سر جایش آمد و اینکه کیف کردیم.
ابراهیم حاتمی کیا با فیلمی جدید آمده و حالا تا چند روز دیگر پرده سینما های تهران دوباره رنگ فیلمی خوب را به خود خواهند گرفت.
الان از تماشای فیلم (دعوت)، آخرین اثر حاتمی کیا به خانه آمده ام و خوش حالم. خوشم از اینکه حاتمی کیا، کاری که باید را انجام داد و خوش ترم از اینکه خوب انجام داد. فیلمی اپیزودیک، اجتماعی، خوش ساخت و در ژانر خود کامل. واقعن مثل خیلی از فیلم های دیگر، جای این فیلم در سینمای ایران خالی بود.
و دیگر این که در بعضی از اپیزود های فیلم، بعضی زنان دیالوگ هایی از محرومیت و مظلومیت زن ها می گفتند اما واقعن به دل می نشستند و عین واقعیت را بیان می کردند. سناریوی هوشمندانه و باریک بینانه ، توسط چیستا یثربی و ابراهیم حاتمی کیا نوشته شده. تصویر برداری توسط فرج حیدری و جالب این که لیست بلند بالایی از بازیگران ایرانی در تیتراژ فیلم جای گرفته اند. حاتمی کیا از همه لحاظ سنت شکنی کرده است و خب از حق نگذریم که جواب داده و فیلم خوب درآمده است.

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 2:2  توسط عباس ریاحی  | 

در جمع، خنده ای از سر اجبار
و
در اتاق، اندوهی به ناچار
این داستان تکراری نیست؟

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 3:21  توسط عباس ریاحی  |