تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 17:52  توسط عباس ریاحی  | 

       نقل کرده اند که: یکی از کنیزان امام حسن مجتبی(ع) گلی را در باغ خانه دید و با خودش گفت: این شاخه را بچینم و برای آقا ببرم. خدمت امام رسید و شاخه گل را تقدیم کرد. امام رو به فرمودند:   «انتِ حرة به وجه الله»  تو آزادی... کنیز دست و پایش را گم کرد و پزسید: برای چه مولا؟ امام فرمودند: سابقه ندارد کسی به ما هدیه ای بدهد و ما پاداشی به او ندهیم. 
+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 12:53  توسط عباس ریاحی  | 

نه   اشتباه است
موهایت را کوتاه مکن
بگذار شب هایمان بلند بماند

 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 20:29  توسط عباس ریاحی  | 

انگشتان ات را روی لب ات می گشی
می سوزند
در حسرت بوسه نا تمام در ایستگاه
فکر می کنی:
                     اگر قطار سوت نمی  کشید!

۱۸شهریور۸۷


 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 15:46  توسط عباس ریاحی  | 

نوک بینی ام سرخ شده بود
پنج سال بیشتر نداشتم
که شال گردن آدم برفی ام را گره زدم
پدرم روی بام آمد:
                        بیا برویم
باید سفر می رفتیم
که رفتیم
- یک هفته مثل کابوس
آمدیم
به روی بام رفتم و دیدم
شال گردن آدم برفی ام را پهن شده روی زمین.
گذشت...
حالا بیست و پنج سال دارم
خسته از سفری دیگر
درب خانه را باز می کنم
درب اتاق
کمد
تمام پیراهن هایت بر چوب رختی جا مانده اند
می گویند:
چند روزی است دیگر لباس نمی پوشی.
و
نفرین به سفر

۱۹شهریور۸۷
        

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 3:34  توسط عباس ریاحی  | 

     دفتر شعر/ در بندر آبی چشمانت.../ نزار قبانی/ نشر چشمه

           تقریبن یک هفته پیش نیمه های شب در ماشین یکی از دوستان بحثی در باره شاعران معاصر و جریان های شعری در دنیا و در ایران - پس از نیما- در گرفت. بحث خوبی بود. نه از جهت مطول گویی. نه! از این جهت که در این میان یکی از دوستان شوریده حال اشعاری را به زبان عربی خواند و گفت: پسر ببین عرب ها در شعر چه کرده اند و در جهان چه جایگاهی دارند. من به شوخی گفتم: مگر عرب هم شاعر می شود. (الان حتی از به شوخی گفتن اش هم پشیمانم) می خواستم لج او را در بیاورم و حس اش را خراب کنم. با این که از شاعران معاصر عرب خوانده بودم و لذت برده بودم. اما دوست هنوز شوریده حال ام گفت: فلان کتاب از فلان کس را بخوان! ببین شعر چه می کند. و بعد برای دل خودش شروع کرد به ادامه دادن خواند اشعار به عربی و هر از گاهی به فارسی. فردای آن شب سریع به کتاب فروشی رفتم. کتاب را خریدم و به خانه که آمدم شروع کردم به خواندن. دوستم اگر باز هم بگوید فلانی را بخوان می خوانم. چون با این کتاب خاطره های خوشی برای من بجای ماند. دوست دارم شما هم لذت ببرید. البته شاید.

                                                                                     

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 11:56  توسط عباس ریاحی  | 

       نقل کرده اند که: حضرت ابراهیم خلیل(ع) کوزه گری می کردند. روزی جبرئیل به هیبت پیری بر او وارد شد و پس از پرداخت بهایی کوزه های کثیری را از ایشان خریداری کرد. سپس شروع کرد به شکستن تمامی آنها. ابراهیم خلیل اندکی تماشا کرد و بعد آشفته شد و او را با عتاب از این کار منع کرد. جبرئیل بفرمود: تو آنها را به من فروخته ای و من مالک آنهایم. خلیل الله پاسخ اش داد که: من برای درست کردن این ها زحمت کشیده ام. چگونه دل ات می آید مقابل من آنها را از بین ببری؟ آنگاه جبرئیل خود را معرفی کرد و ندائی از آسمان آمد که: ابراهیم! چگونه بندگان مرا نفرین کردی در حالی که من هم برای خلق آنها زحمت کشیده ام. تو گناه بنده را می بینی در حالی که من منتظر توبه کردن اش هستم.

+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 21:56  توسط عباس ریاحی  | 

     در اوج زمان درس خواندن برای امتحانات (دیشب و امشب) دو فیلم خوب دیدم. اول: برنامه سینما ۴. فیلم سینمایی   12Angry men ( دوازده مرد خشن) از Sidney Lumet فیلم ساز امریکایی و بعد از آن گفتگوی خوب و آموزنده کیانوش عیاری و جواد طوسی. حال و هوای قدیمی فیلم شاید در بعضی از ثانیه ها کسل کننده می شد اما داستان قوی فیلم و بازی زیبا و صورت شاید همیشه سرد Henry Fondaکافی است تا به تماشای فیلم بنشینیم. دیدن این فیلم رو به دوستان توصیه می کنم.

   دوم: فیلم نیوه مانگ- نیمه ماه Half Moon آخرین ساخته بهمن قبادی فیلم ساز خوب ایرانی. تصویر برداری این فیلم توسط Nigel Bluckفیلم بردار آرباب حلقه ها The Lord of the Ring 2003 ) انجام شده. پس از دیدن فیلم اگر از فیلم لذت نبرده باشید از تصویر برداری فوق العاده اش راضی خواهید بود. قول میدم! اما من واقعن از فیلم لذت بردم و اصلن حال کردم. بازگشت دوباره هدیه تهرانی و ادامه روند بازی های ناب و اصیل گلشیفته فراهانی به رغم کوتاهی آنها خاطره خوبی به حا گذاشت. و از همه مهم تر بازی دو نابازیگر و بقیه کردها. واقعن زیبا بود. جدای استعداد آنها باید تایید کرد که بهمن قبادی کارش را می داند. به نظر من فیلم از لحاظ داستان در سطح خوبی به سر می برد و از لحاظ جنبه های هنری و بصری در سطح بالاتری. دیدن این فیلم رو خیلی خیلی به دوستان توصه می کنم.

   

+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 2:18  توسط عباس ریاحی  | 

با هر بار پلک زدن ات

می مردم و از نو متولد می شدم.

حالا دیگر پلک نمی زنی  و

               ایستاده ام در مقابل ات

- به رقص در آمده ام

نه!

این قدر ها هم سخت نیست

                 داشتی گریه می کردی

 

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 22:8  توسط عباس ریاحی  | 

گفتم این رسم آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

 

                                             سعدی علیه الرحمه

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 19:58  توسط عباس ریاحی  | 

قطار رفته است

دوباره تو مانده ای و من

      - تا یک هفته دیگر خدا بزرگ است.

                                                         ۵ شهریور ۸۷

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 13:4  توسط عباس ریاحی  | 

دود سیگار

بالا می رود   و

خاکستر اش پایین

بدن ام را

            احتمالن در زمین دفن می کنند

            روحم    - حتمن - به آسمان می رود.

سرنوشت سیگار دست من است     و

سرنوشت من دست ...

شاید مخالف باشی اما

            زندگی آن قدر ها هم که می گویند بد نیست

                                              افتضاح است.

                                                                   ۴ شهریور ۸۷

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 13:0  توسط عباس ریاحی  | 

من حدس می زنم

که مرا مثل خنده ات،

از یاد برده ای

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 15:22  توسط عباس ریاحی  |