اگر یک صبح خنک بهاری
باران شوم
تو چتر همراه نداری.
در یک عصر تابستانی
ابر شوم
حتمن داری آفتاب می گیری.
در سرمای زمستانی
آفتاب شوم
شال گردن آدم برفی ات را گره می زنی.
شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع
اگر یک صبح خنک بهاری
باران شوم
تو چتر همراه نداری.
در یک عصر تابستانی
ابر شوم
حتمن داری آفتاب می گیری.
در سرمای زمستانی
آفتاب شوم
شال گردن آدم برفی ات را گره می زنی.
می دانم
حتی اگر روزی آرزویم برآورده شود و دریا شوم
نصیبم عاقبت
آغوش باز و تن گرم شن های ساحلی نیست.
می دانم عاقبت
به تخته سنگ های ساحلی دورافتاده می خورم و سرشکسته بر می گردم
هربار خواستم
تا شکوه ای/ گلایه و حرف و بهانه ای از نو بیاورم
با بوسه ای دهان مرا باز بسته ای
حتی اگر خودت/ دیگر نخواهی ام
- راه گریز نیست
می مانم و نگاه می کنم و آه می کشم
از دست می روی
از دست می روی و مرا تاب رفتن ات
از دست می رود.
.........
من پیر می شوم
این داستان ختم به غم را هزار بار
در خواب دیده ام
من خواب دیده ام:
یک شب ستارگان همه خاموش می شوند
مهتاب می رود
در آسمان تیره شهرم به ناگهان/ ابری سیاه سیطره آغاز می کند
باران چه با شتاب/ پیراهن سپید تورا خیس می کند.
- گم می شود میان نگاهم حضور تو
۲۴ مرداد ۱۳۸۷
رفتن تو
مثل هیچ یک:
ناگهانی خزان
قهر مهر و اتفاق یک کسوف
کوچ دسته جمعی پرندگان
- مثل رفتن بهار نیست
رفتن تو
مثل:
رفتن تو