کجا رفتی؟
دلم در حسرت رويت چنين آهسته می ميرد
نگاهم هر کجا گردد تورا هرگز نمی بيند.
کجا رفتی؟
چرا رفتی؟
من اينجا اينچنين غمگين و غمناکم!
چرا از من گذشتی ای که من با تو فرحناکم.
پس از تو من نگاهت را نمی يابم به شب های سياه و روز بارانی.
صدای مهربانت در دل تنگم چو فانوسی به هر سو می زند سوسو.
..........................
نگاهم همچنان در حسرت خورشيد رويت اشکها می ريزد و
آرام می گويد:
کجا رفتی؟
چرا رفتی؟
اگه اسمشو بشه گذاشت شعر
شاعرش خودمم!!
کلاردشت/۲تیر۸۴
