تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

به قول سهراب!

آره به قول سهراب سپهري...

                                    (دل دلم چيزي هست...)

آره تو دلم يه‌چيزي هست.

تو دلم يه‌چيزي هست كه نمي‌تونم بگم... نه، نه، نه، نه‌كه نمي‌تونم بگم. آخه چه‌جوري بگم؟!

تا حالا شده خودت نفهمي چه مرگته؟! آها، آها، آها، دَمِت گرم! فهميدي! همين‌طوري شدم.

+ نوشته شده در  83/12/20ساعت 16:2  توسط عباس ریاحی  | 

 

تقديم به هركس كه دوست داره تولدش مبارك باشه

 

... و تولد ميعادگاه است.

ميعادگاهي كه در آن بايد از نو متعهد شوي و اين‌بار تويي و فقط تو و نه كس ديگري

پس تو متعهد خواهي شد

متعهد به هدف‌هاي خود؛

                        پس در شب تولدت به تمامي هدف‌هايت پاي‌بند شو!

                        كه تو مي‌تواني، اعتقاد دارم.

و تولدت مبارك

 

+ نوشته شده در  83/12/18ساعت 18:41  توسط عباس ریاحی  | 

آخه يكي نيست بگه چيه اين بارون كه خودتونو واسش مي‌كُشيد؟

كه بگم زبونت رو گاز بگير، باورن وقتي مياد كه خدا واسه فرشته‌هاش شعر مي‌خونه و اونا از فرط خوشحالي گريه‌شون مي‌گيره! مگه نمي‌دونيد كه اينا اهمه تبرّك‌اند و شفا مي‌دن؟!

خدايا، نوكرتم، بازم شعر بخون، فرشته‌ها! شما هم گريه كنيد ديگه، خدايا، تو و فرشته‌هاتو و آدماتو، همه رو دوست دارم.

                                        عباس ریاحی

+ نوشته شده در  83/12/18ساعت 17:59  توسط عباس ریاحی  | 

صداي تو مي‌آيد، صداي لبخند!

صداي حركت لب روي لب و اين صداي لبخند است! لبخندي خاموش و بي‌صدا و پُرصدا!

و همين لبخندهاست. صدايت را از قلب شنيدم! لبخند تو را هم.

 

صداي تو مي‌آيد، صداي نگاه

صداي حركت پلك روي پلك و اين صداي نگاه است! نگاهي روشن و براق!

و همين صداي نگاه است. صدايت را از قلب شنيدم! نگاهت را هم.

عباس رياحي

+ نوشته شده در  83/12/17ساعت 20:28  توسط عباس ریاحی  | 

 گفت: داره بارون ميادا!

با ناباوري گفتم: برو بابا شوخي نكن! بارون؟

ـ به خدا داره بارون مياد.

از پنجره بيرون رو نگاه كردم و دوباره رحمت خدا روي گونه‌هايم نشست. دوباره فرشته‌ها گونه‌ام رو بوسيدند 

 خدايا رحمتت را، فرشته‌هايت را، آدم‌هايت را، ... را دوست دارم.

و من فرياد مي‌كشم كه خدايا دوباره، دوباره

                                                                  عباس ریاحی

+ نوشته شده در  83/12/16ساعت 22:36  توسط عباس ریاحی  | 

... و خاك بر سر من كه خاك به روي مادرم ريختند...!

و خاك بر سر من كه خاك روي مادرم ريختند...!

و آه، حسرتا، واي، مادر؛ نواي نوحه‌سرايي دختران و پسراني يتيم‌شده در ميان خاك و برف است و همين امروز در هواي سرد، خاك به روي مادرم ريختند، در ميان خاك كربلا دفنش كردند و با آب چشمة زمزم بر گونه‌هايش كشيدند، مردني كه آرزوي همه است. و در هواي سرد و برفي مادرم را تنها گذاشتم...

آهاي فرشته‌ها، فرشته‌ها؛ (مادرم رو به شما مي‌سپُرم) مواظبش باشيد.

آهاي همسايه‌هاي جديد مادر؛ ديگه من نيستم كه به مادرم آب بدم، شما مواظبش باشيد، چي دارم مي‌گم، چشمام ديگه نمي‌بينه، نمي‌بينه كه فرشته‌ها بهش خوشامد مي‌گن، نمي‌بينه كه مي‌گن: سلام. خوش آمدي...

و آري اين تمام هستي من بود كه در اعماق قبري تنگ و تار مدفون شد و آري اين همان مادر مهربان بود كه آغوشش هميشه به‌روي ما باز بود و آري او مادر بود، مادر!

                        مادري كه شب پيش از خوشحالي‌اش، شاد بوديم!

مادري كه حال در فراقش مي‌سوزيم‌!

مادري كه           ديگر جسمش در ميان نيست!

آهاي بچه‌ها!

            آهاي بچه‌ها!

                        آهاي بچه‌ها!

                                    من مادرم را در ميان خاك تنها گذاشته‌ام...

عباس رياحي

+ نوشته شده در  83/12/13ساعت 20:7  توسط عباس ریاحی  | 

سؤال و جواب

زمستان بود و هوا آفتابي! داخل يك اتومبيل، پسرك سمت راست نشسته بود و دايي‌اش سمت چپ، پشت فرمان. سكوت حكم‌فرما بود و اسب طلايي آفتاب همچنان يكه‌تازي مي‌كرد. پسرك از آفتاب خوشش نمي‌آمد و حوصله‌اش.... ناگهان فكري در ذهن دايي پسرك روييد و فكر ؟؟؟ پسرك بود. پسرك هم تقريباً غرق افكار بود و دنبال جمله‌اي مي‌گشت تا سكوت را به‌وسيله آن بشكند كه دايي او را از دردسر نجات داد و پرسيد: تا حالا عاشق شدي؟ پسرك جا خورد! با خود گفت: چي بگم؟ دايي دوباره تكرار كرد: تا حالا عاشق شدي؟ پسرك اولين كلمه‌اي كه به ذهنش رسيد را گفت: نه!! دايي از حرف او جا خورد: برو! مارو سياه نكن! پسرك خجالت‌زده و با ترس و لرز گفت: نه بابا ما رو چه به اين كارها! پسرك در دلش مي‌لرزيد. خدايا خدايا خودت يه كاري كن... از زمان طرح اين سؤال تا زمان رسيدن به مقصد، دايي ديگر سخن نگفت. انگار كسي ديگر آن سؤال را پرسيده بود و پسرك هم مبهوت و غرق در افكار، منتظر سؤال‌هاي ديگر دايي‌اش بود تا جواب بدهد.

پسرك، بچة سرزبان‌داري بود و دوست داشت جواب همه را بدهد و از قضا آن‌روز هم گشت و گشت و يك جواب خوب پيدا كرد كه در جواب سؤال دايي‌اش بگويد ولي افسوس كه ديگر دايي پسرك سخني نگفت و رفت و پسرك ماند و جوابش. پسرك مي‌خواست بگويد:

از كسي عشق نديدم كه عاشقش بشم!

+ نوشته شده در  83/12/13ساعت 20:2  توسط عباس ریاحی  | 

و معني اللّهم اَخرجني من ظُلُماتِ الْوهْمْ را فهميدم؛

و خدايا مرا نجات بده از اين دوگانگي، البته اين برداشت من است

به اقتضاي زمان و حركتي كه كرده‌ام.

خدايا چه كنم راه پس و پيش ندارم!

خدايا چه كنم جاده خاكي يا راه درست! چپ يا راست؟

يك‌روز دلم مي‌گويد كه درست با خدا باش و پادشاهي كن!

روز بعد دلم مي‌گويد كه غلط بي خدا باش و هرچه خواهي كن!

ولي خدايا تلاشم بر قسمت اول بيشتر است تا ديگري

و من مي‌خواهم با خدا باشم و...

+ نوشته شده در  83/12/13ساعت 19:58  توسط عباس ریاحی  |