تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

 

بي بهانه
توامان با هيچ مي گريم
با خميازه ابر هاي تابستان
با وداع كوچه و پاييز
با انتظار برف دي ماه

           و آرام نمي شوم

۲۲ مهر ۸۸
 

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 11:31  توسط عباس ریاحی  | 

 

آن چه پاییز با کوچه می کند و
باران با باغچه،
من با تو و
تو با من

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 11:0  توسط عباس ریاحی  | 

 

ما خیلی تنهاییم
و این را فقط زمین می داند
که هر روز
تک تک ما را سوار می کند و به مهمانی خورشید می برد
فقط زمین
که شب ها ماه را به پنجره هامان دعوت می کند

ما تنهاییم
فقط باید کمی به روی خودمان بیاوریم

۱۱ مهر ۸۸

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 10:58  توسط عباس ریاحی  | 

 

سهم من تا ابد
یک پنجره ی کوچک است و
جای خالی ماه و
ابرهای پراکنده ی باران زا

سهم من کوچه ای تاریک است
که مرا
قدم زنان زیر باران دوست دارد
- که تنهایی اش تمام شود
               خبر از تنهایی من ندارد ولی

 

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 13:10  توسط عباس ریاحی  | 

صدایم
به خون هزاران شهید آغشته است و
هیچ بارانی این خون را نمی شوید
حتی باران گلوله
+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:40  توسط عباس ریاحی  | 


به تو ایمان دارم و
تو را به باران ناخوانده تابستان
و تورا به ابر های بی تاب پاییز
و تورا به تمام زنانگی ات
قسم می دهم:
مرا دوست داشته باش
+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:38  توسط عباس ریاحی  | 


تو رفته ای
و من دوباره انگورها را نشسته می خورم

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:29  توسط عباس ریاحی  | 

می ایستم
چون درخت به حرمت باران
چون مردی به احترام یک زن

می نشینم
چنان برگی بر خواب طولانی زمین

از هوش می روم
مثل شمع ، از تحیر آتش
به حالت طفلی در آغوش مادر

خدا کند که بمیرم
هر طور که خودت دوست داشته باشی


+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 21:26  توسط عباس ریاحی  | 


به غرور و لبخند دختران جوان
و
گریه های شبانه ی زنان،
                  جهان خلاصه می شود.

خلاصه می شود به عشق و فقر    

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:40  توسط عباس ریاحی  | 


نه تو راه می دهی
نه دنیا
و نه حتی این سیگار
که ناگزیرم نصفه خاموش اش کنم

حالا فقط می توانم به قرص ها پناه برم و
خوابی که با صدای آشفته ی پرنده های مهاجر
پاره می شود
  

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:32  توسط عباس ریاحی  | 

 

با این که حس و حال مطلب نوشتن نیست اما این فیلم من را سر ذوق آورد.

 نام فیلم: خورشید شب Night Sun

 خلاصه داستان: جوانی روستایی عالی ترین رتبه در دانشگاه افسری را به دست می آورد و در آستانه پیوستن به طبقه اشراف و ازدواج با دوشیزه ای از دربار است. اتفاقی رخ می دهد و جوان همه چیز را ترک می کند و تصمیم می گیرد کشیش شود. پس از آن زهد پیشه می کند و از کلیسا می رود و در کوهستانی تنهایی می گزیند. تا این که امتحان های نفسانی برایش پیش می آید...

نویسنده و کارگردان: پائولو و ویتوریو تاویانی/ ایتالیا ۱۹۹۰/
  بر اساس داستان پدر سرگئی نوشته لئو تالستوی

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 15:59  توسط عباس ریاحی  | 

 

حرف هایم که تمام شد
از چشمانم افتادید
هم تو
و هم اشک هایم

 

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 5:47  توسط عباس ریاحی  | 


حالا همگی عادت داریم
که از مهمانی ابر ها برگردیم و بارانی نصیبمان نشود
به این که تا آدم برفی مان را ساختیم
سایه ی سنگین آفتاب را حس کنیم

13 خرداد پر از حادثه 88

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 7:37  توسط عباس ریاحی  | 


جایمان را عوض کرده ایم
او می رود و من می آیم
بدون دغدغه
بدون دلهره
بی خیال بی خیال

دنبال خودم می روم
یک هفته می شود
بی فکر عاقبت
فقط می روم و می آیم
سیاهی و سکوت ، سکوت محض دل خواه

زندگی کوچکی دارم و
خوش ام به چیز های کوچک
حالا پس از مدت ها
دلم به سایه بودن خوش است


+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 2:45  توسط عباس ریاحی  | 

 

تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم

* * *

دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام

* * *

انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید

* * *

شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند

* * *

من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای

* * *

گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم

* * *

قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است

* * *

چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم

* * *

این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر. 

۳۱ اردی بهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 12:41  توسط عباس ریاحی  | 


محسن مخملباف را دوست دارم. واقعن دوست دارم. نه خیلی برای فیلم هایش. چون فیلم هایش را کامل ندیده ام و حتمن نمی توانم درین مورد کامل نظر بدهم. اورا دوست دارم نه به خاطر فریاد مورچه ها  و یا سکس و فلسفه اش. اگر بخواهم از لحاظ سینمایی دوست اش داشته باشم، همان سکانسی به ذهن ام می رسد که اورکت سبز معروف اول انقلابی به تن دارد و ترک موتورش حسین سبزیان بازیگر - مجرم فیلم کلوز آپ ساخته عباس کیارستمی را نشانده و به سمت خانه ای می رود. این سکانس را دوست دارم و محسن مخملباف را از این سکانس بیشتر. او را دوست دارم چون پدر سمیرا و حنا است.

اما حرف چیز دیگری است. تقریبن بعد از اکران سفر قندهار کاری که من خوشم بیاید انجام نداده بود. حالا دوباره او آمده است. آن هم با همان نوشته های ناب و منحصر به فرد خودش.

نه. باید سریع بگویم. لفت اش نباید بدهم و بگویم که او چند روز است مقاله ای نوشته در حمایت از مهندس موسوی که فراتر از حمایت است. او در حمایت از خودش این مقاله را نوشته است. محسن مخملباف ذهن من و هم فکران و شاید غیر هم فکران من را درمورد خودش به تفکر واداشته است.

او حالا به امثال من نشان داده است که بیشتر از این که فیلمسازی بلد است، نوشتن بلد است. تحلیل بلد است. برای من همین کافی است که کسی فیلمسازی و نوشتن و تحلیل بلد باشد. 

راست اش را بخواهید تا الان خیلی در ذهن ام نبود که محسن مخملباف فیلمی جدید می سازد یا نه . اما حالا همینطور که منتظر ام تا جیم جارموش، ژان لوک گدار، کریستین مونگیو، عباس کیارستمی، برادران داردن، اصغر فرهادی، لارس فون تریر و نوری بیلگه سیلان فیلم های جدید بسازند یا مصاحبه و مقاله ای از آنها بخوانم، منتظرم. منتظرم تا محسن مخملباف هم فیلم جدید بسازد، مصاحبه ای کند و مقاله ای بنویسد. 


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 20:47  توسط عباس ریاحی  | 

وقتی می ایستم
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تصور تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد

من هنوز ایستاده ام و
وسعت شبی را نگاه می کنم که هیچ شبی به اضطراب من نرسید


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 4:15  توسط عباس ریاحی  | 


حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم


هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی


ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:14  توسط عباس ریاحی  | 


حکایتی ست ها
حتی این ابر ها هم بلاتکلیف اند و
با هم کنار نمی آیند
سرگردان و بازیگوش، فقط عبور می کنند

نشسته ام بلاتکلیف
تا ابر ها به آغوش همدیگر پناه برند و رام شوند

                    - شاید باران ببارد

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:8  توسط عباس ریاحی  | 


هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود


هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.


هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود

8 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:0  توسط عباس ریاحی  |