تبليغاتX
عباس ریاحی

عباس ریاحی

شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع

 

با این که حس و حال مطلب نوشتن نیست اما این فیلم من را سر ذوق آورد.

 نام فیلم: خورشید شب Night Sun

 خلاصه داستان: جوانی روستایی عالی ترین رتبه در دانشگاه افسری را به دست می آورد و در آستانه پیوستن به طبقه اشراف و ازدواج با دوشیزه ای از دربار است. اتفاقی رخ می دهد و جوان همه چیز را ترک می کند و تصمیم می گیرد کشیش شود. پس از آن زهد پیشه می کند و از کلیسا می رود و در کوهستانی تنهایی می گزیند. تا این که امتحان های نفسانی برایش پیش می آید...

نویسنده و کارگردان: پائولو و ویتوریو تاویانی/ ایتالیا ۱۹۹۰/
  بر اساس داستان پدر سرگئی نوشته لئو تالستوی

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 15:59  توسط عباس ریاحی  | 

 

حرف هایم که تمام شد
از چشمانم افتادید
هم تو
و هم اشک هایم

 

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 5:47  توسط عباس ریاحی  | 


حالا همگی عادت داریم
که از مهمانی ابر ها برگردیم و بارانی نصیبمان نشود
به این که تا آدم برفی مان را ساختیم
سایه ی سنگین آفتاب را حس کنیم

13 خرداد پر از حادثه 88

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 7:37  توسط عباس ریاحی  | 


جایمان را عوض کرده ایم
او می رود و من می آیم
بدون دغدغه
بدون دلهره
بی خیال بی خیال

دنبال خودم می روم
یک هفته می شود
بی فکر عاقبت
فقط می روم و می آیم
سیاهی و سکوت ، سکوت محض دل خواه

زندگی کوچکی دارم و
خوش ام به چیز های کوچک
حالا پس از مدت ها
دلم به سایه بودن خوش است


+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 2:45  توسط عباس ریاحی  | 

 

تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم

* * *

دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام

* * *

انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید

* * *

شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند

* * *

من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای

* * *

گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم

* * *

قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است

* * *

چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم

* * *

این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر. 

۳۱ اردی بهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 12:41  توسط عباس ریاحی  | 


محسن مخملباف را دوست دارم. واقعن دوست دارم. نه خیلی برای فیلم هایش. چون فیلم هایش را کامل ندیده ام و حتمن نمی توانم درین مورد کامل نظر بدهم. اورا دوست دارم نه به خاطر فریاد مورچه ها  و یا سکس و فلسفه اش. اگر بخواهم از لحاظ سینمایی دوست اش داشته باشم، همان سکانسی به ذهن ام می رسد که اورکت سبز معروف اول انقلابی به تن دارد و ترک موتورش حسین سبزیان بازیگر - مجرم فیلم کلوز آپ ساخته عباس کیارستمی را نشانده و به سمت خانه ای می رود. این سکانس را دوست دارم و محسن مخملباف را از این سکانس بیشتر. او را دوست دارم چون پدر سمیرا و حنا است.

اما حرف چیز دیگری است. تقریبن بعد از اکران سفر قندهار کاری که من خوشم بیاید انجام نداده بود. حالا دوباره او آمده است. آن هم با همان نوشته های ناب و منحصر به فرد خودش.

نه. باید سریع بگویم. لفت اش نباید بدهم و بگویم که او چند روز است مقاله ای نوشته در حمایت از مهندس موسوی که فراتر از حمایت است. او در حمایت از خودش این مقاله را نوشته است. محسن مخملباف ذهن من و هم فکران و شاید غیر هم فکران من را درمورد خودش به تفکر واداشته است.

او حالا به امثال من نشان داده است که بیشتر از این که فیلمسازی بلد است، نوشتن بلد است. تحلیل بلد است. برای من همین کافی است که کسی فیلمسازی و نوشتن و تحلیل بلد باشد. 

راست اش را بخواهید تا الان خیلی در ذهن ام نبود که محسن مخملباف فیلمی جدید می سازد یا نه . اما حالا همینطور که منتظر ام تا جیم جارموش، ژان لوک گدار، کریستین مونگیو، عباس کیارستمی، برادران داردن، اصغر فرهادی، لارس فون تریر و نوری بیلگه سیلان فیلم های جدید بسازند یا مصاحبه و مقاله ای از آنها بخوانم، منتظرم. منتظرم تا محسن مخملباف هم فیلم جدید بسازد، مصاحبه ای کند و مقاله ای بنویسد. 


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 20:47  توسط عباس ریاحی  | 

وقتی می ایستم
پنجره را در آغوش می گیرم و
شبی را نگاه می کنم که وسعت اش به اضطرابم نمی رسد
من از تنهایی این همه ستاره در آسمان ، ایستاده می لرزم
از فاصله های میان این همه روشنی
از روشنی بی حسابی که بیهوده می سوزد

من ایستاده ام و
هنوز وسعت شبی را نگاه می کنم
که هیچ شبی به اضطرابم نرسید


+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 4:15  توسط عباس ریاحی  | 


حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم


هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی


ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:14  توسط عباس ریاحی  | 


حکایتی ست ها
حتی این ابر ها هم بلاتکلیف اند و
با هم کنار نمی آیند
سرگردان و بازیگوش، فقط عبور می کنند

نشسته ام بلاتکلیف
تا ابر ها به آغوش همدیگر پناه برند و رام شوند

                    - شاید باران ببارد

12 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:8  توسط عباس ریاحی  | 


هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود


هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.


هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود

8 اردی بهشت 88

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 19:0  توسط عباس ریاحی  | 

 

تنها می دانم
چمدانم خالی بود و
هوا لبریز از سوز اول دی ماه
   - از قطار پیاده شدم

          * * *

حالا چمدانم باز است
هنوز خیلی جا دارد
پر است از راه های نرفته و
کار های نکرده
اما
خسته ام و منتظر

        * * *

چمدانم را دیگر بسته ام
نه راهی مانده و
نه کاری.

زیر کتری را روشن کرده ام
سیگارم را می سوزانم
تا
اولین برف دی ماه و
قطاری که سراسیمه وارد ایستگاه می شود

 

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 23:2  توسط عباس ریاحی  | 

                                                  عنوان پست: فیلمی از Ben Affleck

دوباره همه نیستند
من مانده ام و
تویی که رفته ای.
من مانده ام و
حرف هایی که برای نگفتن آماده کرده بودم.

   ۲۲ فروردین ۸۸

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 23:54  توسط عباس ریاحی  | 

 

خیال خام تو، سیگار، چای، بهتر از این؟
تو رفته، خاطره مانده به جای، بهتر از این؟

       دیشب پس از کافه شوکا با دوستم. شاید ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 17:53  توسط عباس ریاحی  | 

 

حالا که دیگر همه چیز تمام شده
باید تشکر کنم
تشکر می کنم
بابت همه چیز:

تقویمی که ورق خورد
سر رسید هایی که کهنه شدند
موی سیاهی که سپید شد
حرمتی که از میان رفت
غرور محتضری که مرد
عهد نیمه بسته ای که گسست
فاصله ای که با دوری ات پر شد
حال بدی که خراب شد
خواب های آشفته ای که کابوس شدند
شعر های خاکستری ، که سیاه شدند
قصه ای که نیمه کاره رها شد
غم و غصه گذرایی که پایدار شد
شادی گه گاهی که گم شد
آرامش کوتاهی که تمام شد
.
.
.
خسته ام و
خیلی چیز ها از قلم افتاد -  ببخشید

راستی
به خاطر یک چیز مدیون تو ام
                        - تشکر کم است -
مدیون تو ام که
تنهایی -  به معنای واقعی -  را هدیه دادی

این پایان را از ابتدا خوانده بودم
چه کسی خوب و بد را واقعن می داند
خودمانیم ها
اما تو
تقدیری بودی که بر تدبیر من خنده کردی .

 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 19:29  توسط عباس ریاحی  | 

عنوان پست: مصرعی از محمد علی بهمنی

خبر که نمی کنی
در زدن هم که بلد نیستی
.
.
.
با تو ام زن جوان سیاه پوش
زن جوان سیاه پوشی که گاه و بی گاه،
خواب هایم را مهمانی

تویی که می آیی - می روی
و گاهن می مانی!

۸ فروردین ۸۸

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 0:43  توسط عباس ریاحی  | 

 

نقل از وبلاگ سادگی

بحمد الله قبل از من بزرگانی اعلام حضور کردند و اینک جناب آقای مهندس میرحسین موسوی هرچند دیر، آمادگی خود را برای نامزدی به طور رسمی اعلام کرده اند...

هنگامی که گفتم «یا من یا مهندس موسوی» در عین احترام به همه عزیزانی که در عرصه انتخابات حضور داشته یا خواهند داشت، به این ظرایف نظر داشتم:
اولاً: به اهمیت انتخابات، ضرورت پیروزی در آن، لزوم تغییر وضع فعلی در جهت مصالح کشور و اصلاح در حد توان و امکان، یکپارچگی نیروهای تغییرخواه و پرهیز از مخدوش شدن ضرورت های فوق با طرح گفتمانهای متفاوت، (ولو یکسان در اصول) توجه داشتم و لذا با فرض آمدن جناب آقای موسوی نمی آمدم و حالا نیز نمی مانم...

خامساً: آنچه باید بیش و پیش از هر چیز مد نظر باشد، پیروزی اخلاقی است که اگر چنین باشد، نتیجه انتخابات هرچه باشد اخلاق مداران پیروز خواهند بود و شائبه رقابت بر سر قدرت برای من که همواره بر اخلاق تأکید داشته و دارم، امری است که همه تلاش خود را در رفع آن به کار خواهم برد. حال که جناب آقای موسوی به صحنه آمده اند، با اجتناب از هرگونه گفتار یا عملی که موجب تفرقه باشد، نیاز به ایجاد فضای شاداب وحدت و همدلی است. هر عملی که به تشتت آراء و اختلاف نظر خواستاران «تغییر» - در هر جبهه و جناحی که باشند- بیانجامد، در پیشگاه خداوند و نزد مردم قابل گذشت نخواهد بود. ..

من به حکم وظیفه اخلاقی و برای پرهیز از هرگونه پراکندگی در آراء و با ایمان کامل به توان و مرجعیت مردم که «میزان» رأی آنان است و باید آرائشان در حد امکان به نقطه واحدی سوق داده شود، از صحنه نامزدی انتخابات کنار می کشم تا به یاری خداوند تغییر و بهبود اوضاع بهتر و کم هزینه تر در دسترس قرار گیرد و با این کار می کوشم تا امکان بهره برداری سوء را از کسانی که پیروزی خود را در القاء اختلاف و نیز تشتت آراء در جبهه گسترده خواستاران تغییر می جویند بگیرم...

به برادران عزیزم آقایان کروبی و موسوی نیز صمیمانه عرض می کنم که مدبرانه و دلسوزانه صحنه را با تفاهم چنان مدیریت کنند که خدای ناخواسته به تفرقه و تشتت نیانجامد و می دانم که این عزیزان همه تلاش خود را در این راه به کار خواهند برد، ان شاء الله...

سیّد محمّد خاتمی
26 اسفند 1387

متن کامل بیانیه 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 21:26  توسط عباس ریاحی  | 

 

حرفم چه دیدنی و نگاهم شنیدنی است
یعنی نبین مرا نشنو، یار رفتنی است
حالا دگر غمم به فزونی رسیده است
برخوان تو قصه ام، چو تو خوانی شنیدنی است
شب می رسد ز ره که در او گم شوم دگر
گر همرهی، بیا ره من سخت دیدنی است
من بایدم که ره سوی تو با تو طی کنم
یادت مگر نمانده که دستم گرفتنی است
من مرگ را گزیده ام آسایه ی من است
همسایه است زندگی ام، بس ندیدنی است
دیگر قرار من همه شد بی قراری ام
گفتم به تو پرنده همیشه پریدنی است

۲۱ دی ۸۷

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 17:20  توسط عباس ریاحی  | 

 

 

سید محمد خاتمی رسمن از کاندیداتوری کناره گیری کرد

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 18:35  توسط عباس ریاحی  | 

 

از کوچه ها عبور می کنیم
انگار نه انگار
از خیابان ها
از جاده ها
از شهر ها
از کشور ها
بعضی ها فکر می کنند
کوچه بن بست، کوچه ای است که بسته بودن اش پیدا باشد
یا لااقل تابلویی این را تصدیق کند
اما من فکر می کنم
این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ...
همه به یک راه ختم می شوند
به این کوچه ها و خیابان ها و جاده ها و ....

۹ اسفند ۸۷

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 16:3  توسط عباس ریاحی  | 

 

چطور ادامه دهم
وقتی پس هر خنده ای،
ویرانی نهفته است
وقتی پشت هر سلامی،
خداحافظی
وقتی کسی که می آید،
می رود.

    - وقتی می دانم همه چیز موقتی است -

وقتی دیواری که امروز پناهم است
فرو خواهد ریخت
وقتی چشمانی که بی رحمانه
دلی را می لرزاند
روزی غذای هزار موریانه بی تاب می شود
وقتی دستی که امروز گونه ام را نوازش می کند
فردا
شاید
قسمتی از سیب گندیده ای باشد
در کیف مدرسه دخترکی بازیگوش
با این همه
تو بگو
چطور ادامه دهم؟

۹ اسفند ۸۷

 

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 15:31  توسط عباس ریاحی  |